تبليغاتX
...و اما عشق





















...و اما عشق

گاهی به اسمان نگاه کن کسی در انتظار توست و تو را می خواند

 

+نوشته شده در 88/08/02ساعت18:38توسط ستایش |

به نام او که تمام داریم در دست اوست

زندگی مثل یه فرش و ایت تویی که باید اون را رج بزنی اون وقت تو میشی فرش باف و شروع میکنی

به بافتن رج رو رج میزنی بعد چشم وا میکنی می بینی دار قالیت پر شده از نقش و رنگ و تو میشی

فرش باف زندگی ...

گاهی اوقات زندگی مثل یه بنا قدیمی میمونه اونقدر فرسوده که تو فکر میکنی همین الان که بریزه

اما یه نگاه که میکنی میبینی هر خشت و گلش داره باهات حرف میزنه خاطر ها برات داره . بعدش

مثل یه معمار چیره دست شروع میکن به بازسازی بنا ... خشت رو خشت میزاری طلق نصرت

میبندی  و پنجرهای شمسه دار میزاری حوض ماهی را رنگ میکنی و چهار تا ماهی قرمز میندازی

توش و توی باغچه یه درخخت سیب میکاری توی سایه خنک درخت خستگی در میکنی که میبینی

خونت دیگه درست شده حالا تو دیگه معمار زندگی هستی ..

زندگی گاهی مثل یه شعر بلنده که شاعرش تویی وزن و قافیه میزاری و بلند و کوتاش کینی تا میشه

یه شعر ناب اونوقت تو شاعر زندگی میشی ...

مهم نیست که تو کی هستی و زندگی را چه جور میسازی مهم اینکه اگه میسازی جوری بسازی

که روشن باشه که نیاز نداشته باشه که توش چراغ قوه بندازی .

سازنده زندگی بودن نیاز به مهندسی و شاعری و فرش بافی نداره فقط میخواد که تو سازنده چیره

دست اون باشی.

پ.ن : خیلی سعی کردم تو این مدت طولانی فراموشت کنم اما نشد ... تا همین الان ... دیدم دیگه

نمیشه .... خواستنت که برای من که جزئی از روحم شدی بهتر از نخواستنت . پس دوباره زندگی...

+نوشته شده در 88/08/02ساعت18:37توسط ستایش | |

به نام او که آغازی  است  بر پایان دوباره

صدا کن مرا صدای توخوب است

صدای تو سبزینه ی ان گیاه عجییب است

که در انتهای صمیمیت حزن میروید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ لست

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

کسی نیست

 بیا  زندگی را بدزدیم ، ان وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها راببینیم

ببین عقربکهایی فواره در صفحه ی ساعت حوض

زمان را به گردی بدل میکنند

بیا اب شو مثل یک واژه در سطح خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

پ.ن : کاش زندگی ما یا حداقل من به شیرین قصه ها بود کاش . اما همیشه بین ما داستان هامون

فاصله هست ... بین ما و دوست داشتنی هامون فاصله هست چرا نمی دونم اگه کسی میدونه به من

هم بگه ..

پ.ن : اگر کسی درباره معماری اسلامی کتاب یا سایتی می شناسی معرفی کنه ممنون میشم .

 

        

+نوشته شده در 88/07/21ساعت19:25توسط ستایش | |

به نام او که هستیم از اوست

روزی بازرگانی موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او اتش گرفته

و کالاهای گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده است و خسارتهای هنگفتی به او وارد شده .

فکر میکنید ان مرد چه کرد....؟؟؟؟؟

خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد ؟واشک ریخت ؟

او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی اسمان بلند کرد و گفت :«خدایا!میخواهی اکنون

چه کنم؟»

مرد تاجر پس از نابودی کسب کارش تابلویی بر ویرانه خانه و مغازه اش اویخت و روی ان نوشت :

مغازه ام سوخته ! اما ایمانم نسوخته است!فردا شروع به کار خواهم کرد .

پ.ن: ایمان دارم که هنوز ایمانی در دلم هست ... کمی فکر حواهش میکنم...

+نوشته شده در 88/07/13ساعت1:28توسط ستایش | |

+نوشته شده در 88/06/28ساعت0:41توسط ستایش |