تبليغاتX
زاده برای عشق
دوشنبه دهم تیر 1387
دل دیوانه همی خواستم از او ...

یا حی

دل ديوانه همي خواستم از او ... به تمنا، به نياز ... عقل کل گشتم و ديوانگي از يادم رفت ... خواستم قدرت و ظرفيت پرواز به اوج ... پر و بالم بشکست ... دست و پايي نزدم تا که شوم غرق در او ... غرق در مهر و محبت، در لطف ... بشکافت ... نيل احساس مرا هم ، عصاي موسي ... دل تاريک و سياه ... من خود از سينه برون آوردم، ... تا ببيند رخ خورشيد و خجالت بکشد ... ابر پيشي بگرفت از من و فرياد بزد: ... انتظار خورشيد ... زيباست ... بچش اين رنج و عذاب. ... عشق آسان ننمودم حتي در اول ... همه اش مي افتاد ... در برم مشکل ها. ... ليلي خود همي ارج نهم، شکر کنم من ... که شدم مجنونش. ... کاسه هايم بشکستست؟ ... چه باک  ... بس گوارايش باد. ... ظرف خالي در دست من مدهوش چه سود؟ ... باز هم بشکن و خالص گردان ... عشق بي حد و حساب. ... آري آخر سخنم با تو همين است خدا: ... گر يکي قطره هم  از آن مي نابت ندهي بر مسکين ... باز هم خواهد گفت ...

شکر ... ممنون ارباب

پی نوشت : انقدر خدا را نزدیکم احساس میکنم که گاه گاهی احساس میکنم دست خدا

روی شانمه .

 

نوشته شده توسط ستایش در 23:17 | | لینک به این مطلب
دوشنبه دهم تیر 1387

 

 

نوشته شده توسط ستایش در 23:16 | لینک به این مطلب
یکشنبه دوم تیر 1387
پرنده که بال هایش را گم کرده بود

یا حی القیوم

شروعی دوباره برایی ارمش ابدی

ساعت ۵ : از همیشه زودتر از خواب بیدار میشم میرم بالاسرش به دل سیر نگاش

میکنم . تمام جزییات صورتش رو به خاطرم میسپرم .

ساعت۷ : صبخانه نمیخورم . تمام قرار ها کنسل میکنم ، موبایل را هم خاموش

میکنم . نمخوام کسی بدونه کجام .

ساعت ۹ : یه سر به محله کودکی میزنم هر چند حالا قدیمی نیست . دلم هوای

مادربزرگ و کرده بوی نم حیاط . میرم پارک کودکی . چیز زیادی ازش یادم نیست

فقط دوچرخه سواری های کودکی تو هوای گرم تابستان.

ساعت ۱۱: سر چهار راه کودکی با یه بغل نرگس به شیشه بخار گرفته ماشین ها

میزند .. خانوم گل نمیخوای .. اقا گل نمیخوای و بی اختیار صداش میزنم و تمام گل

نرگس و ازش میخرم و برق شادی چشمای کودک .

ساعت ۱۲:رسیدم خونه حوصله هیچ کاری ندارم خونه بوی نرگس گرفته . پنجره اتاق

را وا میکنم . سوز سردی به صورتم میخوره . هوا دلگیر شده .

ساعت۱۴ :میلی به غذا ندارم انگار سالهاست سیرم .

ساعت۱۷: از خونه میزنم بیرون روبرگها کف اسفالت خیابان راه میرم خش خش برگها

رادوس دارم .

ساعت۲۰:همه دور هم جمعیم دور میز شام به صورت همه نگاه میکنم .

ساعت ۲۱: همه میریم بیرون انگار بچه شدم توپ بازی میکنم . روی چمن های نم دار

پارک میدوم . با تمام وجودم یک بار دیگر کودکی را تجربه میکنم .

ساعت۲۲: همه خوابند فقط من و ماه بیداریم . کنار پنجره میایستم شعاع نازک ماه از

لای ابرها پیداست .

ساعت۲۴ : روی بوم نقاشی تصویری از یک اسمان پر از کبوتر میکشم .

و نامه بالای بوم به همرا وصیت نامه . نامه را کوتاه مینویسم .

من پرنده ایی بودم که هیچ وقت نفهمید که بالاهایش را کجا گذاشته . من به زمینی

نبودم اما روزگاری مهر یک زمینی مرا زمینی کرد هر چند که خودش هم پرنده بود که

بالهایش را گم کرده بود و این را من میدانستم . من به جایی میروم که روزگاری به

انجا تعلق داشتم . من بال هایم را یافته ام و شوق پرواز تمام وجودم را فرا گرفته .

روح من همیشه با شما و در کنار شماست .

وصیت نامه ام هم مختصر مینویسم . چیزی ندارم که مرا دلبسته کند . تنها جعبه

ابرنگ مرا به کودکی بدهید که همیشه حسرت نقاشی داشت .

و این پایان مرگ من است چون به زودی زاده خواهم شد از نور و روشنی .

(وصبح صدا پر زدن کبوتر سفید از کنار پنجره اتاق .... )


ممنون از دوست عزیز یادداشت های یک انسان ریخت که من رو به این بازی دعوت

کرد

یا حق  

 

 

نوشته شده توسط ستایش در 2:9 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
و اما عشق .... !

یا هو 

در آسمان دنبال خدا می گشتم
در زیبایی های بی بدیل اش
در شکوه و عظمت لایزال اش
در بی کرانه گی سرگردان کننده اش،
اما نمی دانستم زیباترین ردپا همین جا، جایی روی زمین است..

همه ستاره های آسمان حیرانش می شوند
و این چنین می آید و می شود تک ستاره دل یک مشتاق عاشق
می شود مهربان من .
بیا ای تک سوار جاده عشق رها کن این شب تیره رها کن.،.
آن هنگام که فارغ از هر دو دنیا گوش به تو می سپارم
که آرام با من سخن می گویی
چونان موجی روان بر دریای متلاطم قلبم می آیی و آرام می کنی
آرام آرام.
تو گویی هیچ در این دنیا نیست جز من و صدای پاک تو
صدای زلالت، صدای گرمت، صدای آسمانی ات
و من مسحور این بهشت، چونان مسخ شده ای بی جان بر جای می مانم
که من چه دارم در مقابل تو
که من چه هستم در برابر تو
هیچ...به خدا هیچ..
به خدایی که تو را به من داد
به خدایی که تو را آفرید تا خدای من باشی.
تا من بپرستمت و از کفر نهراسم که تو خود نشانه ای از بودنش هستی
به زیباترین شکل
به خدا لحظات با تو بودن را با هیچ چیز در دو دنیا عوض نمی کنم.
که سر کوی تو از کون و مکان ما رابس..
که ردپای خدایی،
که بهترین معجزه بودنی،
که بدیع ترین تابلو آفرینشی در زمین و آسمان

 خدا در تک تک لحظه های ما جاری فقط کافیه بخواهی اون را با

سر انکشتات لمس کنی اون موقع است که میفهمی خدا

در تمام اوقات در کنارت

یا حق

نوشته شده توسط ستایش در 1:29 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
من اومدم
سلام

بعد از در کدرم خستگی هام اومدم تا دوباره شروع کنم .

یه مدتی گیج بودم خسته بودم شاید داشتم امید را فراموش میکردم( شاید هم گاهی احساس میکردم دارم دروغ میگم به خودم ) .

یه طوری بودم انگار دیگه نمی تونستم سبز باشم داشتم تبدیل به خاکستری

اما حالا اومدم ... با یه کوله پر از سبزی و طراوت .

نوشته شده توسط ستایش در 1:13 | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387
یه خبر

یا ستار العیوب

سلام بچه ها من یه مدت نیستم نمیتونم اپ کنم ...

ممنون که از همه بچه هایی که نظر دادن و من و همراهی کردن .

سبز باشید

یا حق

 

نوشته شده توسط ستایش در 1:4 | | لینک به این مطلب
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
پیشگو

هو سمیع و البصیر

روزي پيش گوي پادشاهي به او گفت که در روز و ساعت مشخصي بلاي عظيمي براي پادشاه اتفاق خواهد افتاد. پادشاه از شنيدن اين پيش گويي خوشحال شد. چرا که مي توانست پيش از وقوع حادثه کاري بکند.

پادشاه به سرعت به بهترين معماران کشورش دستور داد هر چه زودتر محکم ترين قلعه را برايش بسازند. معماران بي درنگ بي آن که هيچ سهل انگاري و معطلي نشان بدهند، دست به کار شدند. آنها از مکان هاي مختلف سنگ هاي محکم و بزرگ را به آنجا منتقل کردند و روز و شب به ساختن قلعه پرداختند. سرانجام يک روز پيش از روز مقرر قلعه آماده شد. پادشاه از قلعه راضي شد و با خوش قولي و شرافتمندانه به همه معماران جايزه داد. سپس ورزيده ترين پاسداران خود را در اطراف قلعه گماشت.
پادشاه در آستانه روز وقوع حادثه به گفته پيش گو، وارد اتاق سري شد که از همه جا مخفي تر و ايمن تر بود. اما پيش از آن که کمي احساس راحتي کند، متوجه شد که حتي در اين اتاق سري هم چند شعاع آفتاب ديده مي شود. او فورا به زير دستان خود دستور داد که هر چه زودتر همه شکاف هاي اين اتاق سري را هم پر کنند تا از ورود حادثه و بلا از اين راه ها هم جلوگيري شود.
سرانجام پادشاه احساس کرد آسوده خاطر شده است. چرا که گمان کرد خود را کاملا از جهان خارج، حتي از نور و هوايش، جدا کرده است.
معلوم است که پادشاه خيلي زود در اتاق بدون هوا خفه شد و مرد. پيش گويي منجم پادشاه به حقيقت پيوسته بود و سرنوشت شوم طبق گفته پيش گو رقم خورده بود! معني اين داستان را مي توان به قلب انسان ها از جمله خود ما تشبيه کرد. در دل ما هم قلعه بسيار محکمي وجود دارد. اين قلعه با مواد مختلفي محکم تر از سنگ ساخته شده است. اين مواد چيزي به جز خشم و نفرت، گله و شکايت، خود خوار شمردن و غرور و کبر، شتاب، تعصب و بدبيني و ... نيستند. با اين مواد واقعا هم مي توان قلعه دل را محکم و محکم و باز هم محکم تر کرد و ديگران را پشت درهاي آن گذاشت. همان طور که اين پادشاه عمل کرد. قلعه قلب ما هر چه محکم تر و کم منفذتر باشد، احساس خفگي ما هم شديدتر خواهد بود....

پی نوشت : ما باید یاد بگیریم کسی را نمیتوانیم وادار کنیم که عاشقمان باشد

تنها کاری که م میتوانیم انجام دهیم این است که خود دوست داشته باشیم .

یاحق  

نوشته شده توسط ستایش در 18:21 | | لینک به این مطلب

دانلود - کدهای جاوابهترین وبلاگ ایرونی